و امروز در فبرستان،
چهل سال را به جا
گذاشتم...
"چهاردهم آبان هشتاد و هشت"
رمولوس کبیر،
تئاتری است که می تواند
دلتان را کمی خنک کند...
به نظرم از دستش ندهید
درگیرم . با تنها حقیقت مطلق!
مرگ.
سخت آمده بر من.
هر وقت که میلش می کشد مانند آوار بر سرمان خراب می شود.
رک و پر قدرت.
هیچ حقیقتی رو به این زورمندی ندیده ام.
یی همتاست.
رقیبی اگر داشت شاید آسانتر تسلیمش می شدم!
تریسولی،
رودخانه خوش سلیقه،
میشه دست و دلبازی کنی و
عباث رو تا زمانی که خودش می خواد به ما
هدیه کنی...
میدونی که عباث با همه وجودش برای تو و تبار تو بود
اما
بیا و وصل نخواه که ما دلمون عین گنجشک می مونه
هراسان و سرما زده ایم...
قسم می خورم که به پا بوسیت بیام...
برای عباث که به دیدار تریسولی رفته و تریسولی زیاده خواه شده....
دوباره خواهیم خندید
به دروغ
به راست
به گاز نوشابه.
: آره...
"ما را نه غم دوزخ است و نه حرص بهشت"
آره مردک .فقط می خواهیم زندگی کنیم ،پس بر چسب نزن.
می فهمی؟!
دلم که می گیرد
همه چیز خاموش می شود و
در خود فرو می روم
آفتاب که دور می شود
باغچه
به آبتنی مهمانم می کند و
بازی می دهد دلم را
با
ترشح های سبزش .
"همیشه حیاطم رو سبز می دارم"
بی هیچ نامی ،فقط با نشانی
مرا
به کنار خود می نشانی
...
می ربایند تو را
بی هیچ نشانی...
هنگامی است که از
"رنج"
نمی گریزم.
چه شریفی تو که به اندک حقی که می گیری اینگونه شهرت را به خنده وا می داری...
دوستتان دارم تا آخر دنیا...
