تبليغاتX
ستین

 

و امروز در فبرستان،

چهل سال را به جا

گذاشتم...

 

"چهاردهم آبان هشتاد و هشت"

نوشته شده توسط ستین در ساعت  | لینک  | 

 

رمولوس کبیر،

تئاتری است که می تواند

دلتان را کمی خنک کند...

 

به نظرم از دستش ندهید

نوشته شده توسط ستین در ساعت  | لینک  | 

به بهانه رفتن عباث...

درگیرم . با تنها حقیقت مطلق!

 مرگ.

سخت آمده بر من.

هر وقت که میلش می کشد مانند آوار بر سرمان خراب می شود.

رک و پر قدرت.

هیچ حقیقتی رو به این زورمندی ندیده ام.

یی همتاست.

رقیبی اگر داشت شاید آسانتر تسلیمش می شدم!

نوشته شده توسط ستین در ساعت  | لینک  | 

 

تریسولی،

رودخانه خوش سلیقه،

میشه دست و دلبازی کنی و

عباث رو تا زمانی که خودش می خواد به ما

هدیه کنی...

میدونی که عباث با همه وجودش برای تو و تبار تو  بود

اما

بیا و وصل نخواه که ما دلمون عین گنجشک می مونه

هراسان و سرما زده ایم...

قسم می خورم که به پا بوسیت بیام...

 

برای عباث که به دیدار تریسولی رفته و تریسولی زیاده خواه شده....

نوشته شده توسط ستین در ساعت  | لینک  | 

 

دوباره خواهیم خندید

به دروغ

 به راست

به گاز نوشابه.

 

: آره...

نوشته شده توسط ستین در ساعت  | لینک  | 

 

 

"ما را نه غم دوزخ است و نه حرص بهشت"

 

آره مردک .فقط می خواهیم زندگی کنیم ،پس بر چسب نزن.

می فهمی؟!

نوشته شده توسط ستین در ساعت  | لینک  | 

 

 

دلم که می گیرد

همه چیز خاموش می شود و

در خود فرو  می روم

آفتاب که دور می شود

باغچه

 به آبتنی مهمانم می کند و

بازی می دهد دلم را

با

ترشح های  سبزش .

 

"همیشه حیاطم رو سبز می دارم"

 

نوشته شده توسط ستین در ساعت  | لینک  | 

 

بی هیچ نامی ،فقط با نشانی

 مرا

به کنار خود می نشانی

...

می ربایند تو را

بی هیچ نشانی...

نوشته شده توسط ستین در ساعت  | لینک  | 

 

هنگامی است که از

"رنج"

نمی گریزم.

نوشته شده توسط ستین در ساعت  | لینک  | 


چه شریفی تو که به اندک حقی که می گیری اینگونه شهرت را به خنده وا می داری...


دوستتان دارم تا آخر دنیا...



نوشته شده توسط ستین در ساعت  | لینک  |